سینمای جهان

نسبت سینما با هنر و صنعت از نگاه هربرت ادوارد رید

واکاوی سینمای معاصر و سرنوشت هنری سینما در صنعت

یادداشت تحلیلی موج سینما سینما، هنر در خطر تبدیل شدن به صنعت

این پرسش که «آیا سینما هنر است یا صرفاً یک رسانهٔ سرگرم‌کننده؟» امروز بیش از هر زمان دیگری معنا پیدا کرده است. در دوره‌ای که بخش عمده‌ای از تولیدات سینمایی بر اساس فرمول‌های از پیش‌تعیین‌شده، منطق گیشه و الگوریتم‌های پلتفرم‌های نمایش خانگی ساخته می‌شوند، سینما اغلب بیش از آنکه به‌عنوان یک هنر مستقل درک شود، به‌عنوان بخشی از صنعت سرگرمی دیده می‌شود. با این حال، تجربهٔ تماشای برخی فیلم‌ها نشان می‌دهد که سینما هنوز این توانایی را دارد که فراتر از مصرف سریع و لذت آنی عمل کند و به تجربه‌ای زیبایی‌شناختی و ماندگار تبدیل شود. برای فهم این تمایز، بازخوانی نظریه‌های کلاسیک هنر از جمله دیدگاه هربرت ادوارد رید دربارهٔ فرم می‌تواند نقطهٔ شروع مناسبی باشد، هرچند پاسخ نهایی را باید در خود تجربهٔ سینما جست‌وجو کرد.

فرم و تجربهٔ زیبایی‌شناختی در نگاه هربرت ادوارد رید

هربرت ادوارد رید؛ مورخ تاریخ هنر که بیشتر به منتقد هنری شناخته می شود در کتاب «معنی هنر» هنر را یک تجربهٔ زیبایی‌شناختی می‌داند؛ تجربه‌ای که مستقیماً از ادراک حسی مخاطب شکل می‌گیرد و پیش از آنکه به معنا یا پیام برسد، بر احساس و دریافت بصری تکیه دارد. از نظر او، ارزش هنری یک اثر به موضوع روایت و کارکرد اجتماعی آن بستگی ندارد، بلکه اعتقاد دارد ارزش هنری یک اثر در فرم؛ ریتم، تناسب و نحوهٔ قرار گرفتن عناصر در کنار یکدیگر نهفته است.
این نگاه، هنر را از سطح پیام و کاربرد جدا می‌کند و آن را به حوزهٔ تجربهٔ ناب ادراکی نزدیک می‌سازد. هربرت رید معتقد است که وقتی فرم به‌درستی سازمان‌دهی شده باشد، مخاطب بدون نیاز به توضیح یا روایت، وارد تجربه‌ای زیبایی‌شناختی می‌شود. چنین دیدگاهی، به‌ویژه برای تربیت نگاه بصری و فهم تصویر اهمیت زیادی دارد؛ اما در مواجهه با سینمای امروز، که اغلب تحت فشار تولید انبوه و منطق بازار قرار دارد، پرسش‌های تازه‌ای مطرح می‌کند.

فرم به‌ مثابه پیشنهاد، روایت به ‌مثابه تحدید

در تجربهٔ سینمایی معاصر، فرم را نمی‌توان عاملی دانست که به ‌طور قطعی و یکسان معنا یا احساس نهایی را به مخاطب تحمیل کند. قاب‌بندی، نور، میزانسن و ریتم تصویری بیش از آنکه معنا تولید کنند، نوعی پیشنهاد ادراکی و احساسی ارائه می‌دهند. این پیشنهاد، مخاطب را وارد فضایی می‌کند که در آن می‌تواند احساس کند، مکث کند و برداشت اولیهٔ خود را شکل دهد؛ برداشتی که به ‌شدت تحت‌ تأثیر فرهنگ بصری، تجربهٔ زیسته و عادت‌های دیداری او قرار دارد.
اما این آزادی در سینما پایدار و نامحدود باقی نمی‌ماند. سینما، برخلاف بسیاری از هنرهای تجسمی، هنری زمان‌مند و روایی است و روایت به‌تدریج این میدان آزاد را محدود و هدایت می‌کند. فیلمنامه، ترتیب رویدادها و مسیر داستانی اجازه نمی‌دهند که برداشت‌های آزادِ حاصل از فرم، به‌طور کامل و مستقل در ذهن مخاطب عام تثبیت شوند. گاهی برای تعمیق تجربهٔ هنری و گاهی در سینمای صنعتی برای مصرف سریع‌تر و قابل‌ پیش‌بینی‌ شدن، روایت معنا را متمرکز می‌کند و تجربه را به سمت نتیجه‌ای مشخص سوق می‌دهد.

سینما؛ میان هنر و صنعت

اینجاست که نسبت سینما با هنر و صنعت به ‌روشنی نمایان می‌شود. سینما به‌عنوان هنری ترکیبی، از تصویر، صدا، زمان و روایت ساخته می‌شود، اما همین ترکیب ‌بودن آن را به‌شدت در معرض صنعتی‌شدن قرار می‌دهد. در بسیاری از تولیدات امروز، روایت نه برای تثبیت تجربهٔ زیبایی‌شناختی، بلکه برای کنترل واکنش مخاطب و تضمین بازگشت سرمایه طراحی می‌شود. فرم نیز در چنین آثاری اغلب به سطحی از جذابیت بصری تقلیل می‌یابد که کارکرد اصلی‌اش نگه‌داشتن مخاطب تا پایان فیلم است.
در مقابل، سینمایی که به هنر نزدیک می‌شود، از فرم برای ساختن اعتماد بصری و از روایت برای هدایت تجربه‌ای ماندگار استفاده می‌کند و تمرکزی روی پاسخ‌دادن به انتظارات بازار ندارد. این دو رویکرد، تفاوت میان سینمایی است که دیده می‌شود اما زود فراموش می‌شود و سینمایی که دیده می‌شود ولی در ذهن باقی می‌ماند.

فیلم سینمایی «درخشش» و مقاومت در برابر مصرف سریع

فیلم «درخشش» ساختهٔ استنلی کوبریک نمونه‌ای شاخص از سینمایی است که در برابر منطق مصرف سریع مقاومت می‌کند. در بخش‌های ابتدایی فیلم، روایت هنوز قلاب داستانیِ متعارف ندارد و فیلم عجله‌ای برای درگیرکردن مستقیم مخاطب نمی‌کند. با این حال، قاب‌بندی‌های دقیق، تقارن‌های مهندسی‌ شده و حرکت‌های کنترل‌شدهٔ دوربین، نوعی اعتماد بصری ایجاد می‌کنند که مخاطب را وادار به ماندن می‌کند.

فیلم درخشش
در اینجا فرم نه برای تحریک لحظه‌ای، بلکه برای ساختن یک وضعیت روانی عمل می‌کند. با پیشروی روایت، همان فرم اولیه به‌تدریج به بستری برای تشدید تجربهٔ ذهنی و احساسی تبدیل می‌شود. نتیجه، فیلمی است که برخلاف بسیاری از محصولات صنعتی، تماشاگر را به مصرف سریع دعوت نمی‌کند، بلکه او را وادار به درنگ و بازاندیشی می‌سازد.

جمع‌بندی نهایی

نظریهٔ هربرت رید همچنان برای فهم اهمیت فرم در هنر و تربیت نگاه بصری ارزشمند است، اما برای تحلیل سینما در شرایط معاصر کافی نیست. سینما امروز بیش از هر زمان دیگری میان هنر و صنعت در نوسان است و این نوسان مستقیماً در نسبت فرم و روایت دیده می‌شود. سینما زمانی به هنر نزدیک می‌شود که فرم و روایت نه برای کنترل کامل مخاطب، بلکه برای ساختن تجربه‌ای ماندگار و فراموش نشدنی به کار گرفته شوند.
در جهانی که تصاویر به‌سرعت مصرف و فراموش می‌شوند، شاید بتوان گفت سینما تنها زمانی هنر است که در برابر این شتاب مقاومت کند و به مخاطب اجازه دهد تجربه کند، نه فقط تماشا کند. همین مقاومت است که سینما را از صنعت صرف جدا می‌کند و به قلمرو هنر نزدیک می‌سازد.

با این حال، باید توجه داشت که سینما به‌عنوان یک «هنر– صنعت» ناگزیر در چرخه‌ی تولید و اقتصاد قرار دارد و تداوم آن بدون فروش و دیده‌شدن ممکن نیست. این واقعیت به معنای تبدیل اقتصاد به معیار ارزش هنری نیست، بلکه صرفاً شرط بقای سینماست. فیلمی که امکان عرضه و بازگشت سرمایه نداشته باشد، عملاً مسیر تولید آثار بعدی را نیز مسدود می‌کند.
مسئله از جایی آغاز می‌شود که منطق اقتصادی جای تجربه‌ سینمایی، خلاقیت فرمی و ماندگاری هنری را اشغال کند. چرخهٔ اقتصادی زمانی به رشد سینما می‌انجامد که در خدمت تداوم آفرینش هنری قرار گیرد، نه آنکه خود به هدف نهایی بدل شود. در چنین تعادلی است که سینما می‌تواند هم زنده بماند و هم هنر باقی بماند. این تحلیل تلاشی است برای بازاندیشی نسبت سینما با هنر در دورانی که تصویر بیش از هر زمان دیگری در معرض مصرف سریع قرار گرفته است.

نویسنده: پروانه حاتمی

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا